رضا قلى خان ( هدايت )
334
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
چو چنك عقاب و آن كل را به عربى يمنه بضم ياء حطى و فتح نون كويند شيخ نظامى كفته درون خركه از بوى خجسته * بخور عود و عنبر كلّه بسته و نام زنى بوده شاعر خجش بفتح اول بر وزن كفش آماس و كرهيست كه در كردن و كلوى مردم پيدا شود و درد نكند ولى بزرك شود خجك بفتحتين بمعنى نقطه سفيد كه در چشم كسى افتد كويند خجك سفيد در چشم فلان افتاده و بمعنى نقطه و خال است در صراح بمعنى وكته خجك نوشته است خجكول بمعنى كدا و كاسهء كدا و آن را كجكول نيز كفتهاند انورى ابيوردى كفته بروزكار ملك شه عرابى خجكول * مكر به باركهش رفت از قضا كه بار سيف اسفرنكى كفته كعبه روان صفا پلاس نسازند * اشتر خجكول را ز جامه احرام و رشيدى كفته و فى السّامى المغافر و الحجّاج خجكول و در صراح مغافر بمعنى پياده كه به حج رود و طفيلى باشد پس ظاهرا اين لفظ حج كول است نه خجكول اما معنى تركيبى خجكول معلوم نشد انتهى كلامهء مؤلّف كويد حج كول بمعنى خجكول شمردن خطا است چرا كه كجلول لغتى است متداول و چنان كه كج و كژ بواسطهء قرب مخرج با يكديكر تبديل مىيابند آن را كشكول نيز خوانند و كجكول تركيبى است از كج دوش و دوش معروف است كه به عربى آن را كتف كويند چنان كه كفتهاند كول بارى ز معصيت بر كول * چون توانى شدن بصدر قبول و شعر سيف كه مرقوم شد اكر بمعنى اشتر كجكول يعنى كج شانه و كتف بكيريم بهتر از آن است كه بمعنى شتر كدا قياس نمائيم زيرا كه اشتركى بوده كه جامه احرام را پلاس آن كنند و اشتر بكجى كتف و دوش و شانه معروف است چنان كه كفتهاند ابلهى ديد اشترى بچرا * كفت نقشت همه كجست چرا معنى ديكر كول در آن حرف خواهد آمد و شيخ بهاء الدين عاملى را سفينهايست كه آن را كشكول نام نهاده و هم از اشعار اوست از كتان و حرير بيزارم * باز ميل قلندرى دارم دلم از قيل و قال كشته ملول * اى خوشا خرقه و خوشا كشكول خجند بضمّ خاء و فتح جيم و سكون نون و دال مهمله شهريست از اقليم پنجم بفرغانه بر كنار رود سيحون در پنجفرسنكى شهر اندجان و آن را عروس دنيا خوانند و از آنجاست شيخ كمال الدين مسعود شاعر و عارف و مزارش در سرخاب تبريز است كويند خجند را كيخسرو بنياد و بنا نهاده بعد از خرابى داراب تعمير و تمام نموده خجير بضم اول و كسر جيم و راء ساكن در آخر بمعنى خوب و پسنديده و دانشمند و آن را هجير نيز كويند حكيم فردوسى كفته بشاه جوان كفت زردشت پير * كه در كيش ما اين نباشد خجير بعضى بكسر اول دانستهاند چنان كه اهل تبرستان تكلم كنند و امير پازوارى در تعريف وطن خود كفته امير كنه كه دشت پازوار خجيره * كشت پازوار رو در بهار خجيره و ديكر نام پهلوانى بوده از اهل ايران كه هنكام آمدن سهراب از دژ خويش كه قلعه سفيد نام داشته و در حدود خراسان بوده بيرون آمده با او محاربه كرده چنان كه فردوسى كفته چو آكه شد از كار لشكر هجير * بپوشيد جوشن بمانند شير هم او كفته بفرمود تا رفت پيشش هجير * به دو كفت كجى نيايد ز تير نمايش پنجم در خاء با دال خدا و خداى بضم اول نام ذات حضرت ايزد تعالى است و بمعنى مالك و صاحب است چون مطلق باشد در غير ذات بارىتعالى اطلاق ننمايند مكر مضاف به چيزى مانند كدخدا و خانه خدا شيخ سعدى كفته مرغ مالوف كه با خانه خدا انس كرفت * كر بسنكش بزنى جاى دكر مىنرود و همچنين دولت خدا شيخ نظامى كفته هنر هركجا يافت قدر تمام * بدولت خدائى برآورد نام نظير اين در عربى ربّ است كه بر غير اطلاق نكنند مكر باضافت چون ربّ الدار و ربّ الفرس علامه دوانى در شرح عقايد از امام فخر نقل كرده كه معنى خداى خود آينده است يعنى واجب الوجود و اين غلط است چه تركيب خانه خدا و دولت خدا و مانند آن دلالت مىكند كه به معنى صاحب باشد و نيز خداى جهان كويند و بر اين تقدير بايد كه درست نباشد و نيز اين بيت نظامى كه كفته خدايا جهان پادشائى تر است * ز ما خدمت آيد خدائى تر است دلالت